تبليغاتX
لحظه های بارانی
قصه های دلتنگی (شعر)

 

 

با دردهای روح و جانم آشنایی

تو زخم های کهنه ی ما را دوایی

 

هر چند دشوار است از توچشم پوشی

هر جا که هستی باش  چون در قلب مایی

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 11:27 | لینک  | 

 

این روزها

از بس که عاشقی را

به تمسخر گرفته ایم

دیگر کسی

اسطور ه های مهر را

باور نمی کند

 

گل های چند رنگ

هر چند

در جای جای شهر

سبز می شوند

حتی  یکیش

جایی درون خاطر مان را

معطر نمی کند

 

 باران اگر

زیادهم  ببارد

حتی قطره ایش

احساس تب زده   را

تر  نمی کند

 

هر روز  عین هم

تکرار می شود

اما  کسی

فکری برای این

تکرار های مکرر نمی کند 

 

 

 

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 11:39 | لینک  | 

سیه بپوش عزیزم    سپیده را کشتند

 

 

آنگه که روح از جسم پاک او  وداع کرد

ما را به طرز عشق بازی  آشنا  کرد

 

او خواند حدیث مهر را مستانه با خون

از شرم او هر عاشقی دل را رها کرد


***************************************


آن مرد تشنه بود ولی پر غرور رفت

در اوج حادثه بود ولی با سرور رفت


چشمان منتظر امانش بریده بود

از آب گذشت ، به دریای نور رفت

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 8:45 | لینک  | 

پی لبخند از این روح پلاسیده نگرد

سینه ام پر شده از کینه و درد

و دمادم آه است

کز درونش به برون می ریزد

 

دیگر از ذائقه ی یخ زده ام

تو به جز مرثیه ای

چیز دیگر مطلب

سالیان  سال است

در درون بلم رویا ها

رد پای غزلم را به عزا بنشستم

 

نه پی همسفری می گردم

و نه دل در پی دلدار تکاپو دارد

من فقط زاویه ای می خواهم

تا در خلوت آن بی تشویش

فارغ و آسوده  از هر نیش

که دل یخ زده ام را

به تپش وا دارم

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 0:0 | لینک  | 

بی من کجا     ای آشنا 

 این سان شتا بان می روی

دل را ستاندی بی امان 

 فارغ از این جان می روی

 

 

تابم دگر چون پیش نیست

تابنده ی  هر نیش نیست

آتش فشاندی  سر خوشان

مست و غزل خوان  می روی

 

 

در پای خشکیده توان

 نایی نمانده بهر جان

چون آهویی شاد و جوان

جستان و پران می روی

 

آتش نشان وانگه برو

ای فتنه جوی   فتنه خو

زین پس جو من شیدا مجو

حالا که این سان می روی

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 10:48 | لینک  | 

 

 

                            

پدر را

به بهانه ی دانستن

 از بهشت رانده اند

به جرم  ِ مزه مزه کردن طعم سیبی

یا خوشه ای گندم

و یا جسارت نزدیکی به درخت معرفت

 

           *****

 

برادر

به جرم گشاده دستی

به مسلخ رفت

به بهانه ی پیش کش ِ سیبی .....

خوشه گندمی ....

شتری ....

 و معرفتی

 

        *****

 

خویشان  مان را

 در کالبد خلاقیت شان

ناجوان مردانه

زنده  زنده  به گور کرده اند

به جرم ساختن دیواری

هرمی

 و معرفتی

 

         *****

منادیان عشق را

تنها به بهانه ی عاشق معرفت  ماندن

مثله کرده اند

و

نیم بسمل

به صلیب و دار کشیده

سوزانده 

 خاکسترشان

 رابه باد داده اند

      ******

نمی شود کتمان  کرد

آخر

تلاقی بوی زخم های ناسور ....

سیاه چال .....

بدن ها و کتابهای سوخته

با تاریخ قبیله ی مان پیوند خورده است

تمام عشریه ی ما

از این تسلسل و تکرار

دهشت دارند

ما همیشه به  کشیدن بار معرفت 

محکومیم

 

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 10:42 | لینک  | 

 

 

                                             

نقطه می شود

باد بادک خیالم

در هوای تو

فانوس تمنا هایم را

به گوشواره ی ِ سهیل

 گره می زنم

دلم را می تکانم

آنقدر که

روز مر ّگی هایم

در غبارش

 گم شود

 

این روز هایم را

  فقط

به دیروز  و فردا

دل بسته ام

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 10:24 | لینک  | 

 

شب   آه   نخل   چاه

آهسته  آرام   بی صدا

چشمان ابری و بی حوصله اش

ازفرط دغدغه ی این و آن

تا به تا

 

حلقومی بختک نشسته و

 جستجوی خلوت دنجی

برای آه

و پس

دادی بلند  تو امان با ندبه

 درون چاه

 

 

 

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 10:32 | لینک  | 

 

 

نگاه چشم براهم فقط برای تو باد   

تمام ثانیه هایم فقط برای تو باد

 

بدون یاد زلالت نمی شود سر کرد

و ناب ترین خاطره هایم فقط برای تو باد

 

خدا کند که بیایی وگر نه می میریم

دل بدون پناهم فقط برای تو باد

 

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 10:31 | لینک  | 

بعد از نیم قرن

هنوز هم کودکی های درون

قلقکم می دهد

و دنیای کوچکم فقط

به بازی با همبازی ها بند است

 

از سر سره سر می خورم

بی پروا از سقوط

 

بر چرخ فلک می نشینم

بدون آنکه از بالا نشستن

ذره ای دلم غنچ بزند

 

هرگاه

از بازی با بزرگان

وتیک تاک ثانیه ها

هول می کنم

دلم برای رفتن به آسیاب

آب می شود

وحسرت می خورم

چرا

بیش از یک پیراهن

پاره کرده ام !

نوشته شده توسط علی اکبر خاوری نژاد در ساعت 8:58 | لینک  |